خرید بک لینک
سرخپوستان تولتِک یه تکنیک دارن که بهش میگن مرور دوباره .میگن:سعی به فراموشی نکن آنقدر تووی ذهنت مرور کن که هرزه بشه تووی ذهنت .نتایج عجیبی داره ولی نباید عواطف رو درگیرش کنی. فقط نظاره کن. اینکار رو برای تک تک افرادی که تووی زندگیشون بودن انجام میدن .از عشق، از پدر ومادر تا دوست دوران کودکی ...بعد نوشت :تولتِک فرهنگی باستانی در آمریکای مرکزی است که در خلال سالهای ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ میلادی در مناطق شمالی محل سکونت مایاها رایج بود. اقوام تولتِک از نظر فرهنگی و مذهبی قرابت زیادی با مایاها داشتند با اینحال تا اندازهای مهاجمتر از سایرین بودند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 22:20

تو و عشوه کردن،من و دل سپردن تو و جان گرفتن ،من و جان فشانی

برچسب: نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 21:33

وقتش که برسه ،همه باید برن ... مثل پژمرده شدن گلها ...

برچسب: نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 21:33

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود "افشین یدالهی" ب.ن : چیزی به اسم عشق وجود نداره ...

برچسب: نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 9:58

دیگر مدتهاست که به تو فکر نمیکنم.اما امشب خوابت را دیدم که دنبالم بودی و من از تو فرار میکردم .بیدار شدم و به خودمآمدم .نفرینت نکردم ولی بخششی هم در دلم نداشتم نسبت به تو ...همین 

برچسب: نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 9:58

سلام
شاید ...روزی ...دیدار ...مرا بخاطر بسپار ...

۳ شهریور ۱۳۹۶ ساعت: 2:32

توسط :درخت نارنج

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:24 توسط سیاه چومی...

برچسب: شاید, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 9:46

حالا که دارم این نامه را برایت مینویسم حال خوشی ندارم و اما این بار فرق میکند ماجرا ... انگاری تووی دِلم دارند رَخت میشورند و شاید این آخرین نامه ی من به تو باشد...نمیدانم ...شاید ... پس خوب به خاطر بِسپار و مرا بِشنو ! آنقدر نبودی که فقط غَم خوردم و سیر شدم از این زندگی ... گاهی صبح ها که با این روحِ خراب بیدار میشوم به خودم میگویم شاید امروز آخرین روز من باشد... با این همه ، اما تو زندگی کن و اادامه مطلب

برچسب: آهنگ,وبلاگ,تصنیف,کجاییسرگشته,حسین,قوامی, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 9:46

می گویند چاه گریه وجود دارد ...همانی که مولای ما وقتی خیلی دلش میگرفت میرفت به نزدیکی آن چاه و فریادهایی از ته قلب نازنینش خارج میشد که هر قلب مهربانی را میسوزاند ...با توام ! حواست هست من این چاه گریه را سالهاست میشناسم و در کنارش گریه میکنم ؟ اشکهایی که به سانِ شبنم روی شیشه مانده و خشک شده ؟با خودم میگویم کار خدا را چه دیده ای ! یقینن روزی فرا میرسد با تمام اشک هایی که ریختم قلبِ پاک خدا به دردادامه مطلب

برچسب: برای,دیگر,نیست, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: برای,درخت,نارنج,عزیزم, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

من عاشقش بودم وقتی که اسمش رو درخت نارنج گذاشتم و اون منو بوسید دیگه اسم خودمو گذاشتم عطر بهار نارنج ... این رو برای کسانی میگم که اصلن نمیدونن تووی دلم چی میگذره ... قبلن هم بارها و بارها گفتم و بازم میگم که کلمات و جملات حقیر و ناچیزم رو فقط به اون تقدیم میکنم ... مرد مهربانی بود ... روزگار این طوری است دیگر ... اجازه ی دوست داشتن را به سختی به آدمها میدهد چه برسد به عشق طلب کردن ... و من برای اادامه مطلب

برچسب: اسمم,بهار,نارنج, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

ازت خواهش میکنم کاری کن که من بتونم امشب ببینمش تووی خواب... الان درست یه ماه هست که از روز تولدم دیگه وجود نداره و الان دیگه باورم شد که فراموشم کرده... پس یه کاری کن منم فراموشش کنم... فقط امشب ببینمش تووی خواب... تووی کلبه ی چوبی باهم چای بخوریم و بعد هم، همو ببوسیم... این کار سختی نیست برای تو... تویی که بنده هات رو دق نمیدی... ممنونم ازت

" سیاه چومِی"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:0 توسط سیاه چومی...

برچسب: خدایا,میدونم,میخونی,ومیدونی, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

هر زمانی که دِلم میگیرد به آسمان نگاه میکنم ... همان آسمانی که میدانم حتی اگر بهم نزدیک نباشیم هر دویمان ، زیر آن سقف آبی هستیم ... کفش هایم را در می آورم و پاهایم را در این شب مهتابی به انتظار تو درون آب جاری نهری که نزدیک کلبه ی چوبی مان قرار دارد فرو میبرم ... خنکای نسیم و آب ، رویاهایم را شکل میدهند ... و من به اُمیدِ روزی که تورا ببینم در کلبه ی چوبی به انتظارت مینشینم ... قبول کُن که من ننه ادامه مطلب

برچسب: اُمید,بِهِم,قدرت,میده,بازم,خیالبافی,کُنم, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

کاش باز هم برگردیم به همان اوّل...

همان عشقِ کوچک ...

همیشه چیزی تووی کلاسِ اول جا می ماند ...

و من هنوز هم همانَم ...تووی کلاس اوّل جا مانده ام ...

"سیاه چومِی"

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:2 توسط سیاه چومی...

برچسب: عاشقانه, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

اصلن نفهمیدم چی شد... گاهی عشق زیاد هم کار ها رو خراب میکنه... دقیقن نمیتونم بفهمم دوسم داشت یا نداشت... بهتره یه گل بردارم اونم یه لاله ی واژگون رو، گلبرگاشو یکی یکی بکنم و بندازم :

دوسم داشت... دوسم نداشت... دوسم داشت...........

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:8 توسط سیاه چومی...

برچسب: چیزی,ندارم, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

دیگه انگیزه ای ندارم برای گفتن حرف دل ...از کسی که مرده نباید دیگه انتظاری داشت ....

ب. ن: مبارک باشه سیاه چومی :((((

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:39 توسط سیاه چومی...

برچسب: مرده,خیلی,وقته,مبارک,باشه,سیاه,چومی, نویسنده: ایلیا بهرامی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:08

صفحه بندی